امید یک نسل
فلسفه
یار دبستانی من ، با من و همراه منی ما زنده ایم چون زنده ایم و نه زنده ایم برای زندگی آنقدر در زندگی روی پاهای خود ایستاده ام که دیگر خسته شده ام انسان در دنیایی زندگی میکند به نام زندان خود ساخته خدایا :مگر خفتن انسان در تمام طول زندگیش اندک مینمود که تو بر آن هر روز, شبی هم را افزودی؟ ای کشور غریب وسوسه ی تو مرا بر روی این زمین آرام نمی گذارد وحشی ترین « غرور» های پولادین و طوفانی ترین « عصیان » های آتشین ، در اوج صعو دش ، در آخرین نقطه جستنش ، فواره ای است که پس از گریختن از تنگنای تاریک جبر ، در جستجوی آرام یافتن ،به دعوت جاذبه ای ، سر فرود می آورد تا خود را در دامان خویشاوندش محو کند و رها گشته از بند هر بیگانگی ، از حیرت دردناک رهایی در پیوند خویشاوندش رها گردد. آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند. بودا تو گـــــفته ای که در این هستـــــی پلید غیر از دروغ و رنگ و ریا و فـــــریب نیــست چقدر این قفس برایم تنگ است وخدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند شریعتی انچه در همه پدر و مادر ها مشترک است ، این است که مذهب را طوری تعریف می کنند که انگار شیپور را از طرف دیگرش باد می کنند! توصیه هایی که به نسل جوان می کنند اینطوری است: بارالها سیر ابدی من پرچم ایران را به حسرتهایم سنجاق کرده ام این را از مادر بزرگم آموختم تا در زندگی از آن استفاده کنم. وقتی شرایط به هم میریزد،وقتی اوضاع خراب می شود،وقتی همه چیز عالی و بی کم وکاست است ، این چند کلمه را به خود بگو " این نیز بگذرد همه انسانها ها با هم برابرند،اما بعضی برابر ترندوبعضی دیگر برابرتر از این برابران واین برابری همچنان ادامه دارد......... حکـومـت حشریت بر بشریت ا ز کفر من تا کیشتان راهی بجز تدبیر نیست تو این دنیا ساختن یه چیزهایی خیلی سخته مثلا شخصیت و اعتماد دیگران در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند، و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد. میخواهم بخوابم اما تا عاقلان راهی برای خندیدن بیابند دیوانگان هزار بار خندیده اند زندگی از مسائل ساده ای درست شده بیخودی داریم پیچیدش میکنیم خبراومدنسل من غلطیده در خون جواب حرف نسل من همیشه تحقیر و زوره در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند، و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد. در میان این مردم مرده پرست کاش از همین امروز مرده باشم مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور، زن عشق می کارد و کینه درو می کند... با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو خدایا میدانم که اسلام پیامبر تو با نه آغاز شد آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد، آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد، هر کس بد ما به خلق گوید دروغ انکار واقیت نیست یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید... خدایا تقدیر مرا خیر بنویس برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد روزگاریست غم عالم سودای من است نامم را پدرم انتخاب کرد آن حقیقتی که در گوشه خلوت خانه ها نجوا میشود روزی بر بالای پشت بامها فریاد میزنند هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستهایش شکننده تر از ابتذال باشد چقدر خوبه آدم یکی رو دوست داشته باشه نه به خاطر اینکه نیازش رو برطرف کنه نه به خاطر اینکه کس دیگری رو نداره نه به خاطر اینکه تنهاست و نه از روی اجبار بلکه به خاطر اینکه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره زندگی کوتاه است اما طولانی ترین چیزیست که در اختیار ما انسانها قرار دارد. آخر هر چیزی خوب میشه اگر خوب نشد بدون هنوز آخرش نشده ساعتها را بگذارید بخوابند بیهوده زیستن را نیاز به شمارش نیست.... سیاست در برابرصداقت دیگران خیانت ، و صداقت در برابر سیاست دیگران حماقت است منتظر هیچ چیز نباش جز آنچه فرا میرسد. دوست داشتن یک نفر دیونگیه، عشق سوال بی جوابه؟ دیگران را می بخشم حتی آنانی را که مرا آزرده اند نه از برای آنکه ایشان مستحق بخشایشند بلکه من لایق آرامش با دردهای دیرینه ام خو کرده ام. عشق مرگ نیست زندگی است. سخت نیست عین سادگی است. عشق عاشقانه های باد وگندم است . اولین پناهگاه کودکی آخرین پناهگاه آدم است. زندگی زیباست حتی اگر کور باشی ؟ خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی مسحور کننده است حتی اگر فلج باشی؟ اما بی ارزش است اگرثانیه ای عاشق نباشی معشوقه ات رو راحت بذاربرای انتخابش اگه برگشت و پیشت موند که تا ابد ماله خودته . هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود، در دیگری باز میشود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم که درهای باز را نمیبینیم آرزو دارم دلت از غصه ها خالی شود سهم تو از زندگی یک عمر خوشحالی شود من همیشه سعی کردم تو زندگی منطقی باشم به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت ممکن است دودهای آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند. اگر می بینی کسی به روی تو لبخند نمی زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتوانند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند ، که به لبخندی نیاز نداشته باشد چقدرعجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمی یاره تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه تا فریاد نکشی کسی به طرفت برنمی گرده تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد و تا وقتی نمیری کسی تورو نمی بخشه عالم باشى یا جاهل ، خاموشى را برگزین تا بردبار به شمار آیى . زیرا خاموشى نزد دانایان زینت و در پیش نادانان پوشش است. شیخی به زنی گفتا مستی هرلحظه به دام دگری پابستی ،گفتا شیخاهرآنجه گوی هستم آیا توچنان که مینمای هستی آنگاه که غرور کسی را له می کنی آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی،آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،میخواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ سه چیز هرگز برنمیگردد;زمان/ کلام/موقعیت همیشه وقتی آدم همه چیزشو توی زندگی از دست میده ، توی بهترین قسمت زندگیش قرار داره ، چون از اون به بعد فقط می تونه پیشرفت کنه هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتوانند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند ، که به لبخندی نیاز نداشته باشد ما عادت داریم به خواب و فکر میکنیم بیداریم هر کس اسبی را که در حال سقوط است هل میدهد خدایا به هر که دوست می داری بیاموزکه : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر می داری بچشان که : دوست داشتن از عشق برتر
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
وبه این عادت دارد
انسان آزاد افریده شده اما در چهار دیواری تنگ و نموری در ذهن خود, زندانی است
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند . آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند. مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
۴ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.
شگفتانگیزترین آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم، باز میشناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
گفتـــــــــی که در سراب فــریبــنده ی حیات جز رنج و درد ،هیچ کسی را نصیب نیـست
گفتی که زندگی شبح مرگ موحشی است افسانــــه ای است پر از فریب و پر از دروغ
رخشـــــنده مشعلیست فرا راه آدمـــــــــی اما گرفــــته است ز رنــــج و غــــم فـــــروغ
گفتی که شادکامی،سرمایه ی غم است … .
من تاب تنگنا ندارم!
کو آن مرکب زرین موی افسانه ای که از جانب غرب آمد
و جد مرا از گورش نجات داد و برد؟
به آسمان برد
به جانب غرب برد
آه !کی خواهد آمد؟
که بیاید و فرزند او را نیز
که در این تنگنای گور رنج میبرد رها کند
نجاتش دهد
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
دکتر علی شریعتی
اگرتو دیروز گفته بودی
فاطمه فاطمه است
من امروزمیگویم
شریعتی شریعتی است
درست مثل این است که طبیبی – یه به هر حال ادمی – دائم به کسی که لبش زخم شده یا صورتش جوش زده بگوید که << جوش نزن >> و << زخم نشو >> . و بعد هم بگوید که به طور مثال << زخم شدن دهن فلان بدی را دارد ; جوش صورت فلان قدر بد است !
این اگر چه درست است – اصولا چه تاثیری دارد؟چه می خواهد بشنود و چه نتیجه ای می خواهد بگیرد؟ به جای این صحبت ها باید فهمید چه عواملی باعث شده که این جوشها در زندگی روحی این بچه و این نسل به وجود امده ; ان ریشه ها را باید یافت.
تجربه نشان می دهد که به عنوان اینکه دین فلان چیز را می گوید ، نمی شود حجاب را بر زن تحمیل کرد ، و عبادت را بر پسر تحمیل کرد ، مگر اینکه یک اگاهی انسانی پیدا کند و اینها نماینده یک طرز فکر باشد.
ایا در عوام ما پوشش اسلامی به عنوان یک طرز تفکر خاص است؟ نه ، طرز تفکر خاص نیست ، بلکه به عنوان یک تیپ خاص است ، که در ان مومن دارد ، فاسق دارد ، بداندیش دارد ، خوش اندیش دارد ، خلاصه همه جور ادمی دارد! البته حجاب غیر از چادر است . چادر فرم است.
اصل قضیه این دختری که الان می خواهد پوشش را انتخاب کند ، انگیزه اش چیست؟
معمولا انگیزه این است که << مادرم همینطور بوده ،خاله ام همین طور بوده ، محیطمان همین طور است. >>این یک لباس سنتی است ; نشانه عقب مانده در حال مرگ است.جلویش را هم نمی توان گرفت ; بخواهی ده سال دیگر ادامه بدهی ، بعد از سال یازدهم تمام می شود.رشد و تکاملش به سمت ریختن این حجاب است ، یعنی تکامل جامعه به سمت ترک ان سمبل های سنتی املی.
بنابراین شما طرز فکر بچه ها را عوض کنید ، انها خودشان پوشش را انتخاب خواهند کرد; شما نمی توانید مدلش را بدوزید و تنش کنید!او خودش انتخاب می کند.شما رابطه عاشقانه بین او و این عالم بر قرار کنید ; او خودش به نماز می ایستد.هی به زور بیدارش نکنید!
برای همسایه ای که نان مرا ربود نان،
برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،
برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش
و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق
میطلبم.
نمی دانم این سیر ابدی
و این کشف و شهود و مستی بخش
که هر روز و هر دم مرا
در این اقیانوس اعظم و بی کرانه و بی انتهایی
که خلسه و جذب و مراقبت و تامل و اشراق می نامند
ولی نام دیگری دارد
و نام ندارد که در نام نمی گنجد،
فروتر می برد و غرقه تر می سازد.
تا کجاها می کشد و تا کجاها می رسم؟
تا خدا و آن سوی دریای خدا
تا کجا؟
آن سوی هر سویی
تا چه می دانم؟
اما می دانم تا منزل مرگ خواهم رفت
و می دانم که مرگ منزلی در نیمه ی راه است.
آیا از آن سوی مرگ نیز سفری خواهد بود؟
کاشکی باشد!
کاشکی از پس امروز بود فردایی!
کلر راینر
ودرعصر حکومت حشریت بر بشریت
حشریت یا بشریت ؟
مسئله این است
وخرابکردن هرچی آسونه مثلا با دروغ
ژرالدین دخترم
اینجا شب است …یک شب نوئل در قلعه کوچک من ، همه این سپاهیان بی سلاح خفته اند، نه برادر و خواهر تو و نه حتی مادرت .به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خودم را به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم .من از تو بس دورم .خیلی دور…
اما چشمانم کورباد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمخانه من دور کنند.تصویر تو آنجا روی میز هم هست.تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست.اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر،برروی آن صحنه پرشکوه تئاتر(( شانزه لیزه)) میرقصی،این را می دانم.چه سان است که گویی در این ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را می بینم.شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور ،پر شکوه ،نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است.شاهزاده خانم باش و برقص.
ستاره باش و بدرخش.اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر سستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد ،در گوشه ای بنشین ،نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار،من پدر تو هستم ژرالدین! من چارلی چاپلین هستم! وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم : قصه زیبای خفته در جنگل ، قصه اژده های بیدار در صحرا، خواب که به چشمان پیرم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتمش : ((برو! من در رویاهای دخترم خفته ام )) رویا می دیدم بر روی آسمان که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند: (( دختره رو می بینی ؟این دختر همان دلقک پیره!)) اسمش یادته ؟ چارلی!
آری من چارلی هستم. من دلقک پیری بیش نیستم .امروز نوبت توست برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو امروز در جامه حریر شاهزادگان میرقصی. این رقص ها و بیشتر از آن کف زدن های تماشاگران، گاه تو را به آسمانها خواهد برد.برو ! آنجا هم برو ! اما گاهی هم روی زمین زندگی مردمان را تماشا کن !
زندگی آن رقاصه های دوره گرد کوچه های تاریک را ، که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزند. من یکی از ایشان بودم.ژرالدین ! درآن شبها، درآن شبهای افسانه ای کودکی،که تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی، من باز بیدار می ماندم . در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم : (( چارلی! آیا این بچه گربه تو را خواهد شناخت ؟))
تو مرا نمی شناسی ژرالدین .از آن شبهای دور ، بس قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم .این هم داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بیخانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد اما سکه صدقه رهگذرخودخواهی، آنرا می خشکاند، احساس کرده ام،با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند باید حرفی زد، داستان من به کار تو نمی آید.از تو حرف بزنم!
به دنبال نام تو، نام من است :چاپلین! با همین نام ،چهل سال پیشتر مردم روی زمین را خنداندم وبیشتر از آنچه آنها خندیدند ،خود گریستم.
ژرالدین در دنیایی که تو در آن زندگی می کنی ،تنها رقص و موسیقی نیست .نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی ،آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن ،اما حال آن راننده تاکسی را که تورا به منزل می رساند بپرس. حال زنش را هم بپرس … و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار.به نماینده خود در بانک پاریس دستور داده ام، فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند. اما برای خرجهای دیگرت باید صورت حساب بفرستی .گاه به گاه با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد.مردم را نگاه کن و دست کم روزی یکبار با خودت بگو : ((من هم یکی ازآنان هستم.)) تو یکی از آنها هستی دخترم ،نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد ،اغلب دو پای او را هم میشکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه صحنه را ترک کنی،با اولین تاکسی خودت را به حومه شهر پاریس برسان.من آنجا را خوب می شناسم و از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است .در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید،زیباتر از تو ، چالاک تر از تو،مغرور تر از تو،آنجا از نورافکنهای تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.نور افکن رقاصگان کولی ،تنها نور ماه است.خوب نگاه کن! آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران ،یا یک گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد.
من خواهم مرد و تو خواهی زیست.امید من همه آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی .همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم،هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر.اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خودت بگو: (( سومین فرانک مال من نیست ،این باید مال مرد گمنامی باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد.)) جستجویی لازم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت .اگر از پول با تو حرف می زنم ،برای آن است که از نیروی فریب این بچه های شیطان ،خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه، به خاطر بندبازانی که از روی ریسمانی نازک راه می روند،نگران بودم.اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد .آن شب این الماس ریسمان نااستوارتر خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند، آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ،همیشه سقوط می کنند.
دل به زر و زیور مبند ،زیرا بزرگترین الماس این جهان،آفتاب است و خوشبختانه این الماس بر گردن همه می درخشد.
اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ،با او یک دل باش .به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد.او عشق را بهتر از من می شناسد و برای تعریف یکدلی، شایسته تر از من است.کار تو بس دشوار است . میدانم ،برروی صحنه ،جز تکه ای حریر نازک بدن تو را نمی پوشاند،به خاطر هنر می توان لخت و عریان بر روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان وجود ندارد که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند.برهنگی بیماری عصرماست ومن پیرم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم.اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری. بدنیست اگراندیشه های تو دراین باره مال ده سال پیش باشد،مال دوران پوشیدگی ! نترس! این ده سال تو را پیرترنخواهد کرد.به هر حال امیدوارم که تو آخرین نفری باشی که تبعه جزیره لختیها می شوی.
می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با هم دارند.با من با اندیشه های من جنگ کن دخترم! من از کودکان مطیع خوشم نمی آید.با این همه پیش از آنکه اشکهای من این نامه را تر کند، می خواهم یک امید به خود بدهم : امشب شب نوئل است ، شب معجزه است! و امیدوارم که معجزه ای رخ دهد ، تا تو آنچه را من می خواستم بگویم، دریافته باشی.
چارلی دیگر پیر شده است،ژرالدین.دیر یا زود ،باید به جای آن لباسهای رقص ،روزی هم لباس عزا بپوشی و بر مزار من بیایی.حاضر به زحمت تو نیستم.تنها گاهگاهی ،چهره خودت را در آینه ای نگاه کن.آنجا مرا خواهی دید. خون من در رگهای توست.امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد،چارلی را پدرت را فراموش نکنی.من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بوده سعی کردم انسان باشم.تو نیز تلاش کن! رویت را می بوسم.
چارلی چاپلین
عادت به بیداری دارم
تا نذاره جون بده شرافت آسون
ببار ای آسمون بر این شب تار
که عاشقهارو میبندن به رگبار
جواب حرف ما سرب و گلوله است
ولی جنگل نمیمیره خبردار
جوابه ما هم همیشه فکر و نوره
حرفت را من می زنم
فاشیسم می گوید: رفیق نانت را من می خورم،
حرفت را هم من می زنم
و تو فقط برای من کف بزن
اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،
حرفت را هم خودت بزن
و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی
اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده
و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم،
اماّ آن حرفی را که ما می گوییم بزن
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...
می تواند تنها یک همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی....
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ....
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد……..
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد
و این رنج است
که در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش
«لا اله الا الله»
مرا ای فرستاده محمد
به اسلام آری بی ایمان گردان
زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.
زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.
ما صورت او نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
تجسمی دیگر از واقعیت است
واقیت مردنی نیست
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...
خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...
خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد!
اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....
اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...
اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...
اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...
اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید
مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.
آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم
و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم
هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد
نبود آدمی غم جان فرسای من است
یکی از اجدادم نام خانوادگی ام را
دیگر بس است
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...
وآن حقیقتی که از ترس میان مردم بازگو نمیشود روزی میانشان زمزمه حواهد شد
باری تمتم ترسم مردن در سرزمینی است که در آن مزد گورکن از ارزش آدمی بیشتر باشد.....
چارلی چاپلین
دوست داشته شدن توسط یک نفر، یک هدیه است،
دوست داشتن یک نفرکه دوستت داره، یک وظیفه است،
امادوست داشته شدن توسط کسی که دوستش داری یک زندگیه
یا اینکه حباب روی آبه؟
با زخمهای سینه ام خو کرده ام.
کینه ای از کس نمیگیرم به دل!
با دل بی کینه ام خو کرده ام.
اگه هم رفت هیچوقت ماله تو نبوده ..
و
زندگی.........
همیشه سعی کرد با من غیر منطقی باشه
سه چیزرا هرگز نباید از دست داد;ارامش/ امید/صداقت
سه چیز هرگز قطعی نیستند; شانس/ موفقیت/رویاه
سه چیز ارزشمندتریش چیزهاست;عشق/اعتماد به نفس/دوست واقعی
ترجیح میدهم شکستی بزرگ و صادقانه باشم تا پیروزی کوچک وپر نیرنگ
ما همیشه صداهای بلند را می شنویم
پر رنگ ها را می بینیم
سخت ها را می خوانیم
غافل از این که ؛ خوب ها
آسون میان
بی رنگ می مونن
و بی صدا میرن ..
| Design By : Night Skin |
